تبليغاتX
همه ما از قافله عشق جا مانده ایم...

همه ما از قافله عشق جا مانده ایم...

امروز روبه پنجره نشسته ام وبه درختی می نگرم که نمی دانم از چه می لرزد ازچه واقعا ازچه؟من که می ترسم من که می خواهم زود بگذرد من نمی خواهم که کنایه بشنوم من نمی خواهم برای آنچه نکرده ام مجازات شوم می دانم کسی جزمن اینگونه نمی اندیشد ولی من انگار از خدا دور شده ام نبودش را خوب احساس می کنم چگونه برمی گردد؟خدایا معبود خوبم بیا بیا که این زندگی برایم قد خاکستر ارزش ندارد تاکنون به مخلوق هایت دل بسته ام به هدایایی که دادی وهنوزهم می دهی عشق ورزیدم ودنیا رابر سرم نهادم و در حد چشمانم از اموالم مراقبت کردم اما این همه بی تو چه سودی دارد؟چه سودی دارد وقتی خدایم نیست وقتی تاج سرم نیست وقتی نگین انگشترم نیست وقتی قلبم نیست وقتی نقاشی ام رنگ ندارد وقتی خانه ام گرما ندارد وقتی آسمانم ازوجود ماه بی بهره است چه سودی دارد چه سودی دارد معشوق بی لیلی چه سودی دارد دلبستن به کسی که سر سوزن از احساست هیچ نمی فهمد وحرف هایت را درک نمی کند؟ اما خوب می دانم خدایی که به او دلبسته ام وحاضرم جان ودل فدایش کنم مرالااقل می شناسد می داند که هستم می داند چه کرده ام وچه نکرده ام وبخاطر هر چیزی که از من می داند مجازاتم نمی کند مخلوقش بی رحمانه وفقط بخاطر یک چیز از چیزهایی که خدا می داند مرا مجازات می کند. لیلی من راز داری تا چه حد؟چقدر از اسرار من خوب مراقبت می کنی همه مخلوقاتت گاهی و عده ای همیشه اسرار مرا بازگو کردند ولی تو همه چیز می دانستی وهیچ نمی گفتی. چقدر سکوتت را دوست دارم وقتی ساکتی چقدر چیز از تو یاد می گیرم چه برسد که با من حقیر حرف بزنی. وقتی امتحانم می کنی چه نمره ای می گیرم باور کن شرم دارم شرم دارم برگردم معبود من پیش خود فکرنکنی در هنگام بروز مشکل دوستت دارم بدان موجود سروپا تقصیری هستم واحمق که قدر لیلی وهدایایش را نمی داند واسیردنیا شده است.                                                                                                                                     مرا ببخش بخاطر کارهایی که باید می کردم ونکردم مرا ببخش بخاطر کارهای که کردم ونباید می کردم.  

[ سه شنبه چهاردهم تیر 1390 ] [ 20:58 ] [ رامیلا شاکری ]

 

سلامی سرشار از عشق وعاطفه از اعماق قلبم تقدیم به شما اگرعاشق و مهربانی سلامم رابپذیر.من رامیلا شاکری  هستم وازاین که می توانم مطالبی رابه شماارائه دهم بسیارخوشنودم.هدف من از ساخت این وبلاگ این می باشد که شما عزیزان وقتی وارد این وبلاگ شدید تمام پریشانی ها ونگرانیهایتان را کنار بگذارید وفقط برای چند دقیقه از ته قلب شادمان شوید من اینجا برایتان جک تعریف نمی کنم  ولی مطالبی را می نویسم که با تامل در آن خیلی ها روش زندگی شان تغییر یافته است.امیدوارم صحبت ها ومطالب این وبلاگ تلنگری باشد برای همه ی آن هایی که دراعماق کارهای اشتباه خود فرورفته اند.دوستان چه خوب است بانظرها وپیشنهادات سازنده تان مرا در هرچه بهتر شدن وبلاگ یاری کنید. واینک خداراشاکرم که توانسته ام خدمتی به شما عزیزان بکنم. افتخار بدهیدواز وبلاگ تا پایان دیدن فرماییداگر هم خواستید وبلاگ من  را لینک کنید با نام Ice love لینک کنید . شادباشید.                                         

 

 

[ جمعه دهم تیر 1390 ] [ 14:58 ] [ رامیلا شاکری ]
روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش
قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه
نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه
بود..او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی
او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او
گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد
که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار
را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی
ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما
را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت
ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:

امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!

وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید
بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمزموفقیت است ….

[ سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389 ] [ 16:57 ] [ رامیلا شاکری ]
دیگر ملالی نیست جز نداشتنت ‌٬نخواستنت٬راندنت٬باختنت٬رفتنت٬نماندنت٬

با او و هزاران اوی دیگر بودنت٬بدون مکث پاسخ منفی دادنت.و عشقی نیست٬

جز عشق به چشمان ناز تا ابد روشنت. این را برایت نوشته بودم. باز هم مینویسم:

« هر ستاره شبی است که از تو دورم٬آسمان چه پر ستاره است.»

[ سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389 ] [ 16:52 ] [ رامیلا شاکری ]
 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com   تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com  تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد موسيقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com
[ سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389 ] [ 16:42 ] [ رامیلا شاکری ]

زندگی ادامه داره حتی وقتی تو نباشی                                                                     

اگه آشنا بمونی یا مثه غریبه هاشی

زندگی ادامه داره به جلو قصه تکرار

حتی وقتی نبض ساعت بخوابه رودست دیوار

حتی وقتی شعله عشق تو نگاهی بی دمق شه

حتی وقتی دفترعشق بی ورق شه

زندگی ادامه داره خوب وبد سفیدومشکی

تا زمانی که روی لب می شکوفه لبخندی می چکه قطره اشکی

کسی پله های عمر رو به  عقب بر نمی گرده

ولی می تونه ببینه که گذشته ها چه کرده

زندگی ادامه داره با من وتو بی من وتو

این دو روز زندگی را بیا همراه دلم شو
[ شنبه بیست و سوم بهمن 1389 ] [ 13:16 ] [ رامیلا شاکری ]

مادری بود ودختر وپسری پسرک از می محبت مست دختر از غصه ی پدر مسلول پدرش تازه رفته از دست یک شب آهسته طبیب گفت با مادر این نخواهد رست ماه دیگر که از سموم خزان برگ ها را بود به خاک نشست صبری ای باغبان که برگ امید خواهد از شاخه ای حیات گسست پسر این حال را مگر دریافت بنگر این جا چه مایعه رقت هست صبح فردا دو دست کوچک طفل برگ ها را به شاخه ها می بست.   شهریار

[ شنبه بیست و سوم بهمن 1389 ] [ 13:10 ] [ رامیلا شاکری ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

سلام رامیلا هستم از اراک وروردتون رو به وبلاگم خوش آمد می گم امید وارم خوشتون بیاد نظر فراموش نشه بای.
آرشيو مطالب